صدایی که از دور دست ها فقط به گوشم میرسد،
صدایی است که چرت آدمی را می درد، همین صدای را گوش کن، آوای زنگی که درون گوش
ناله کنان می خواند ، صدای سکوت است که تو را نا خواسته به خواب ای کاش ها می برد
و تو را با شور غرق در خود (هیچی) می کند،
رفته رفته با صدای او آمیخته میشوی و در
آنجا تو خواهی بود و هیچ و هیچستان...
خوشحالم از صدای زنگی که شاید همان صدای سکوت
است و از من آدمی بهت زده می سازد و آهسته
غریق طوفانش می شوم و راهی برای جستن زا آن ندارم. نمی اندیشم که راه فرارم کجاست
؟! آنچه درگیرش هستم دست و پا زدن خلاف جهت رود است وبس. رودی به درازای زندگی ام
وعمق تنش های آن که شنا کردن خلاف آن از سرعتم می کاهد و چاره ای جز تسلیم شدن بر
من را در پی نخواهد داشت اما تلاشم تا نفس در سینه دارم ادامه دارد و خواهد داشت و
من از هیچستان با صدای سکوت به طاق بلند زندگی خواهم رسید......
